به سردی یخ به قلم ملیکا کاظمی
پارت هفتاد و ششم :
همه نگاهها به سمت آدمبرفی چرخید. همان کسی که همیشه خاکستری بود، نه دوست، نه دشمن. گاه زهر بود و گاه هم پادزهر. حس میکردم در پسزمینهی زندگی، میزیستد. اینگونه زیستن سبک زندگیاش بود. بیتوجه به اینکه رای او به نفع من بود از لابهلای دندانهایم غریدم: «خب، میشه بگی چرا؟... آدمبرفی!»
نفسش را سنگین کشید، با صدای یخزدهاش فضا را به سمت سرما کشاند:
- بخاطر اینکه برای آخرین
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

ملیکا کاظمی | نویسنده رمان
انتقامش قضیه داره. بخونی جلوتر متوجه میشی.
۶ ماه پیشبرفینِ زال
0آخه نویسنده قربونت برم نمیگی ما از شدت هیجان زیاد و البته(حسودی به برفین) سکته می کنیم؟
۲ سال پیشبرفینِ زال
0برفی کوچولو میگه بهش🤌🥲 آخه پسر اینم پرسیدن داره؟🤦 ♀️ لذت بغل کردن به یهوییشه
۲ سال پیشرمان خوان
1عالی
۲ سال پیشرمان خوان
0چند روزی بود که نظر نداده بودم نتم تموم شده بود همه رو الان خواندم چند حس غم،شوق،هیجان واعصبانیت بهم دست داده قلمتون مثل همیشه فوق العاده بود
۲ سال پیشآمنه
0سلام آخه عزیز دل چرا باید بذاری توی خماری کی مریضه وچرا صاحب اینطور به حرف اون مرد گوش می کرد ودلش برای دختری که گرچه عذابش داد اما بزرگش کرد رو ول میکنه که انگار ارزشی نداره
۲ سال پیشدنیا
2ینی جوزف و صاحب باهم ارتباط دارن؟! همه ی اینا به کنار بغل خرس بیشعورمون به کنار 🥹😂
۲ سال پیشسهیل
1بازم یه پارت مرموزانه 😈😼
۲ سال پیشفیونا
4زال قشنگم🥹❤️ خرس بی شعور داره کم کم شعورش و نشون می ده🤌🏻 اونی صاحب داشت باهاش حرف می زد جوزف بود؟؟!!
۲ سال پیشم.ر
2اون نفر کیه صاحب باهاش حرف زد🤔
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

آیلین
0اصلا باشغ انتقام بگیر ولی خب وقتی مامانت مرده الک کلا نه سالش بوده اون بدبخت چیکاره است آخه یه خلافکار ساده است